صدای سیناترا بود در اتاقی که از پنجره اش ابرها داخل می شدند و کوه ها و، چهارراهی مملو از ماشین و آدم.اتوبوس ها خالی بودند. مسافری نبود که از شهر فرار کند. او، به تنهایی، سیگار می کشید و فقط نگاه
آقای هدایت فرمودند " در زندگی زخمهایی هست که .. " . و حالا چطور میشود که در یک شب بارانی از پاییز سال نود و نه، با مصرف الکل و با شنیدن صدای ویگن تمام چیزهایی که مدتهاست رو به فراموشی رفتهاند
تنها هستم. صدای طبل و زنجیر می آید. خیلی دور نیست؛ چند کوچه بالاتر یا شاید پایین تر. رفتم جنازه اش را انداختم ته ِ درّه و قبل از آنکه کسی بویی از کارهام ببرد، خودم را رساندم خانه. پیرزن همسایه، مثل ِ